مقدمه: فراتر از کلیشه‌ها

چگونه جامعه‌ای که دهه‌هاست در کنار ما زندگی می‌کند و ریشه‌های عمیق فرهنگی و تاریخی مشترکی با ما دارد، ناگهان به یک «مسئله» امنیتی و اقتصادی تبدیل می‌شود؟ در میان هیاهوی گفتمان‌های منفی اخیر، این پرسش بیش از هر زمان دیگری اهمیت می‌یابد. شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که درک رایج ما از حضور مهاجران افغانستانی، بیش از آنکه بر واقعیت‌های پیچیده استوار باشد، بر پایه تصورات نادرست و کلیشه‌های ساده‌انگارانه بنا شده است. این یادداشت تلاش می‌کند تا با بازخوانی پنج تصور اشتباه رایج، به درکی عمیق‌تر و انسانی‌تر از این پدیده اجتماعی چندلایه دست یابد.

۱. افسانه جامعه تک‌بعدی: «جامعه مهاجران» یکپارچه نیست!

نادیده گرفتن تنوع درونی یک جامعه، کوتاه‌ترین مسیر برای ساختن کلیشه‌های مضر است. وقتی از «مهاجر افغانستانی» حرف می‌زنیم، ناخودآگاه تصویری واحد و تک‌بعدی در ذهن می‌سازیم؛ حال آنکه این جامعه، مجموعه‌ای از دنیاهای متفاوت با تجربیات، آرزوها و پیشینه‌های گوناگون است. درک این تنوع برای هرگونه سیاست‌گذاری عقلانی یا تعامل اجتماعی سازنده، امری حیاتی است. این جامعه چند لایه را می‌توان حداقل در سه بعد کلیدی تحلیل کرد:

  • تفاوت‌های نسلی: شکاف عمیقی میان نسل دوم و سومی که در ایران متولد شده و رشد کرده‌اند با مهاجران تازه‌ وارد وجود دارد. نسل جدید به یک هم‌سازی فرهنگی بی‌نقص با جامعه میزبان دست یافته‌ و توانایی شگفت‌انگیزی در جابجایی میان دو فضای فرهنگی (فارسی دری و فارسی رایج در ایران) دارد. این هویت هیبریدی به آن‌ها درکی از جامعه ایران می‌دهد که تفاوتی با همسالان ایرانی‌شان ندارد.
  • تفاوت در خاستگاه طبقاتی: مهاجران با پیشینه‌های اجتماعی و اقتصادی متفاوتی از افغانستان به ایران آمده‌اند. یک کارگر ساده، یک صنعتگر ماهر، یا یک کارمند و معلم، هرکدام سرمایه‌های فرهنگی و اجتماعی متفاوتی را با خود به همراه می‌آورند که مسیر زندگی آن‌ها در ایران را به کلی دگرگون می‌کند.
  • تفاوت در «افق آرزوها»: شاید مهم‌ترین تفاوت در چشم‌اندازی باشد که افراد برای آینده خود ترسیم می‌کنند. افق آرزوهای یک کارگر روزمزد که تنها برای بقا و تأمین معاش خانواده‌اش تلاش می‌کند، با یک کاسب‌ کار خرد که به دنبال ثبات اقتصادی و راه‌اندازی کسب‌وکار خود است، کاملاً متفاوت است. این دو نیز با دانشجوی جوانی که برای تحصیلات عالی و ادغام در جامعه جهانی سرمایه‌گذاری می‌کند، چشم‌انداز یکسانی ندارند.

این تنوع درونی، افسانه «تهدید یکپارچه مهاجران» را در هم می‌شکند و ما را وامی‌دارد تا نگاهی دقیق‌تر به نقش واقعی آن‌ها در حوزه‌ای بیندازیم که بیش از همه مورد هجمه قرار می‌گیرند: اقتصاد.

۲. نه تنها باری بر دوش اقتصاد نیستند، بلکه یک فرصت‌اند: مغالطه «سپر بلا»ی اقتصادی

در شرایط بحران اقتصادی، یافتن «دیگری» به عنوان مقصر مشکلات، یک الگوی جامعه‌شناختی کلاسیک است که در آن اضطراب‌های اقتصادی به سوی یک اقلیت آسیب‌پذیر و فاقد قدرت هدایت می‌شود. مهاجران افغانستانی نیز اغلب به عنوان «سپر بلای» مشکلات اقتصادی، به‌ویژه بیکاری، معرفی می‌شوند. اما نگاهی دقیق‌تر و مبتنی بر شواهد، این روایت غالب و معیوب را به طور جدی به چالش می‌کشد.

  • ارتباط معکوس بیکاری و حضور مهاجران: یک واقعیت متناقض اما گویا وجود دارد: شهرهایی که بیشترین جمعیت مهاجر افغانستانی را در خود جای داده‌اند (مانند تهران و مشهد) نرخ بیکاری بالایی ندارند، در حالی که در استان‌هایی با نرخ بیکاری بالا (مانند ایلام)، ورود اتباع افغانستانی ممنوع است. این نشان می‌دهد که برخلاف تصور رایج، همبستگی مستقیمی میان حضور مهاجران و نرخ بیکاری وجود ندارد.
  • آینده نیروی کار در ایران: پیش‌بینی‌های جمعیتی نشان می‌دهد که به دلیل کاهش نرخ رشد جمعیت، ایران در کمتر از یک دهه آینده با چنان کمبود نیروی کاری مواجه خواهد شد که ناچار خواهد بود برای تامین نیروی کار خود به مهاجران متوسل شود. سیاست طرد فعلی، نه تنها در تضاد با واقعیت‌های اقتصادی امروز، بلکه در تقابل مستقیم با نیازهای حیاتی فردای کشور است.
  • سهم در تولید ناخالص ملی: برخلاف تصور رایج، آورده اقتصادی مهاجران برای کشور بسیار بیشتر از یارانه‌ای است که مصرف می‌کنند. حتی محاسبات حداکثری از مصرف یارانه‌های دولتی توسط آن‌ها (برای مثال، مصرف روزانه پنج نان برای هر نفر) نشان می‌دهد که سهم خالص آن‌ها در تولید ناخالص ملی همچنان به شکل معناداری مثبت است. حضورشان یک «سود» اقتصادی است، نه «زیان».

بنابراین، مقصریابی اقتصادی از مهاجران، بازتابی از واقعیت نیست، بلکه نشانه‌ای از یک ابهام عمیق و عامدانه در سیاست‌های دولتی است که نفسِ حضور آن‌ها را تعریف می‌کند.

۳. ابهام به مثابه یک سیاست: چرا وضعیت مهاجران بلاتکلیف باقی می‌ماند؟

ده‌ها سال است که وضعیت حقوقی مهاجران افغانستانی در ایران در هاله‌ای از ابهام و بلاتکلیفی قرار دارد. این «بی‌تصمیمی» لزوماً ناشی از ناکارآمدی و بی‌برنامگی صرف نیست، بلکه می‌تواند خود یک «سیاست» هدفمند باشد. در این زمینه، یک تنش تحلیلی عمیق وجود دارد: آیا دولت یک بازیگر ماکیاولیستی است که از این جمعیت به عنوان ابزار راهبردی استفاده می‌کند، یا یک سیستم ناکارآمد است که بی‌کفایتی‌اش به همان نتیجه منجر می‌شود؟

  • دیدگاه اول (ابهام به عنوان ابزار حکمرانی): بر اساس این دیدگاه، حفظ وضعیت مبهم و معلق به صاحبان قدرت اجازه می‌دهد تا از این جمعیت به عنوان یک ابزار سیاسی استفاده کنند. این بلاتکلیفی، اهرمی است که می‌توان در مذاکرات بین‌المللی یا برای مدیریت بحران‌های داخلی از آن بهره‌برداری کرد.
  • دیدگاه دوم (ابهام به عنوان نشانه ناکارآمدی): دیدگاه دیگر معتقد است این وضعیت، نتیجه‌ای از مدیریت بحران‌زده، عدم وجود یک عقلانیت نهادینه‌شده، و ارسال پیام‌های متناقض از سوی سیستم حاکمیتی است. این رویکرد، بیش از آنکه برنامه‌ریزی‌شده باشد، واکنشی و کوتاه‌مدت است.

چه این وضعیت حاصل یک استراتژی حساب‌شده باشد و چه محصول یک ناکارآمدی سیستماتیک، نتیجه برای مهاجران یکسان است: زندگی در تعلیقی فلج‌کننده و عدم قطعیتی دائمی. این وضعیت، امکان هرگونه برنامه‌ریزی بلندمدت، از ثبت‌نام فرزند در مدرسه برای سال آینده گرفته تا سرمایه‌گذاری برای یک کسب‌وکار پایدار را از آن‌ها سلب می‌کند. با این حال، جامعه مهاجران در برابر این سیاست‌ها منفعل نمانده است.

۴. فراتر از قربانی بودن: شبکه‌های پنهان تاب‌آوری و کنشگری

تمرکز بیش از حد بر مشکلات و محدودیت‌ها، باعث نادیده گرفتن خلاقیت، تاب‌آوری و کنشگری خود جامعه مهاجران می‌شود. اگر زاویه دید را از «قربانی» به «کنشگر» تغییر دهیم، شاهد شبکه‌های قدرتمندی از همبستگی و راهکارهای هوشمندانه برای بقا و رشد خواهیم بود.

  • شبکه‌های شغلی و صنفی: این شبکه‌ها، به‌ویژه در صنایعی مانند ساختمان، نقشی حیاتی در کاریابی و حمایت متقابل ایفا می‌کنند. تجربه شخصی نگارنده در یک پروژه ساختمانی کوچک، این پویایی را به خوبی نشان می‌دهد: دو کارگر هزاره، در کوتاه‌ترین زمان شبکه‌ای از استاد کاران ماهر را برای تکمیل تمام مراحل کار بسیج کردند و یک ساختار غیررسمی اما کارآمد را به نمایش گذاشتند.
  • نهادهای فرهنگی و ادبی: مجموعه های فرهنگی، شب‌های شعر و محافل ادبی، ابزارهایی برای حفظ هویت فرهنگی، ایجاد انسجام گروهی و تولید معنا در شرایط دشوار هستند. این نهادها فضایی برای تنفس فرهنگی و تقویت پیوندهای اجتماعی فراهم می‌کنند.
  • ادغام در اقتصاد محلی: در بسیاری از شهرهای کوچک و متوسط، گروه‌هایی از مهاجران چنان در اقتصاد محلی ادغام شده‌اند که به بخشی جدایی‌ناپذیر از آن تبدیل شده‌اند. این امر نشان‌دهنده ظرفیت بالای آن‌ها برای مشارکت سازنده در اقتصاد است.

این استراتژی‌های تاب‌آوری، پتانسیل عظیمی را به نمایش می‌گذارد که در صورت وجود سیاست‌های حمایتی و شفاف، می‌تواند به شکلی چشمگیر شکوفا شود. این کنشگری‌ها، که پتانسیل گسترش به حوزه‌هایی مانند تأسیس صندوق‌های قرض‌الحسنه غیررسمی را نیز دارند، ما را به لایه‌های عمیق‌تری از هویت مشترک‌مان رهنمون می‌کند.

۵. مرزهای سیاسی در برابر ریشه‌های فرهنگی: بازخوانی مفهوم «ما» و «دیگری»

دوگانه «خودی و دیگری» که امروز بدیهی به نظر می‌رسد، نه یک واقعیت طبیعی و ازلی، بلکه محصول شرایط تاریخی و مرزبندی‌های سیاسی مدرن است. معاهده پاریس در سال ۱۸۵۷ که به جدایی هرات از ایران منجر شد، نقطه عطفی در شکل‌گیری این جدایی سیاسی بود. با این حال، ریشه‌های فرهنگی مشترک، این مرزهای سیاسی را به چالش می‌کشند.

  • میراث مشترک زبانی و ادبی: زبان فارسی یک حوزه فرهنگی گسترده (Persianate World) را شکل می‌دهد که بسیار فراتر از مرزهای سیاسی امروز ایران است. شخصیت‌هایی مانند فردوسی، حافظ و خواجه عبدالله انصاری، متعلق به این میراث مشترک هستند و تلاش برای ملی‌سازی انحصاری آن‌ها، نادیده گرفتن این تاریخ غنی است.
  • تغییر نسل‌ها و کاهش فاصله‌ها: در نسل‌های جدید مهاجران، بسیاری از تفاوت‌های فرهنگی نسل اول، به دلیل زندگی در یک فضای فرهنگی مشترک، تحصیل و تأثیرپذیری از گفتمان‌های جهانی، در حال کم‌رنگ شدن است. فاصله فرهنگی میان یک نوجوان پانزده‌ساله ایرانی و همتای افغانستانی او در تهران، که هر دو ممکن است به فرهنگ کره‌ای علاقه‌مند باشند، بسیار کمتر از فاصله میان نسل اول مهاجران با جامعه میزبان است.

با این حال، زمانی که گفتمان طرد و بیگانه‌هراسی غالب می‌شود، حتی همین نقاط اشتراک نیز به ابزاری برای تفرقه‌افکنی تبدیل می‌شوند. این تناقض به شکلی تلخ در یک رویداد دانشگاهی خود را نشان داد: زمانی که گروهی از دانشجویان افغانستانی، خواجه عبدالله انصاری را به عنوان یکی از مشاهیر خود معرفی کردند، با واکنش تند یکی از اعضای دانشگاه مواجه شدند. در این لحظه، میراث مشترک نه به عنوان پیوند، بلکه به عنوان میدانی برای نزاع هویتی و مرزبندی عمل کرد.

نتیجه‌گیری: از «مسئله» به «فرصت»

نگاه به جامعه مهاجران افغانستانی در ایران نیازمند عبور از کلیشه‌های ساده‌انگارانه و درک عمیق پیچیدگی‌های انسانی، اجتماعی و اقتصادی آن است. این جامعه نه یک گروه یکپارچه، بلکه مجموعه‌ای متنوع از انسان‌ها با آرزوها و ظرفیت‌های گوناگون است. حضور آن‌ها نه تهدیدی برای اقتصاد، بلکه فرصتی برای آینده نیروی کار کشور است و تاب‌آوری و کنشگری آن‌ها نشان‌دهنده پتانسیلی است که تاکنون نادیده گرفته شده است. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای آنکه بپرسیم چگونه «مشکل» مهاجران را حل کنیم، بپرسیم چگونه می‌توانیم پتانسیل جامعه‌ای را که دهه‌هاست بخشی از ما بوده، برای ساختن آینده‌ای بهتر برای همه، شکوفا کنیم؟