تشکل فرهنگی موج

وبلاگ تشکل فرهنگی موج، رسانه‌ای برای تحلیل، روایت و کنش فرهنگی در حوزه مهاجرین افغانستانی؛ با تمرکز بر عدالت، کرامت انسانی و واقعیت‌های کمتر دیده‌شده.

لایحه بسیار مورد انتظار «سازمان ملی مهاجرت» پس از سال‌ها فراز و نشیب در دولت‌ها و مجالس مختلف، سرانجام در مراحل نهایی بررسی و تصویب در مجلس شورای اسلامی قرار گرفته است. به گفته سید مرتضی محمودی، سخنگوی کمیسیون مشترک بررسی طرح سازمان ملی مهاجرت در برنامه چراغ سرخ شبکه سحر افغانستان مورخ ۶ دی ۱۴۰۴، این قانون جدید قرار است جایگزین قانون ۹۴ ساله مصوب ۱۳۱۰ شود و به دهه‌ها آشفتگی و عدم انسجام سیاستی در حوزه اتباع خارجی پایان دهد. هدف بنیادین این لایحه، ترسیم یک خط شفاف میان مهاجرین مجاز و غیرمجاز است؛ از یک سو با ایجاد یک ساختار متمرکز و ارائه چارچوبی نظام‌مند برای اتباع قانونی، و از سوی دیگر با وضع مجازات‌های سخت‌گیرانه برای حضور غیرقانونی و افرادی که آن را تسهیل می‌کنند، نظمی نوین در این حوزه برقرار سازد.

بستر تاریخی و روند پر فراز و نشیب قانون‌گذاری

برای درک اهمیت راهبردی لایحه فعلی، بازخوانی خلاء تاریخی و مسیر پر پیچ‌وخم قانون‌گذاری آن ضروری است. بیش از نه دهه است که ایران با قانونی مصوب سال ۱۳۱۰ (1931)، با واقعیت‌های پیچیده حضور میلیون‌ها تبعه خارجی، به‌ویژه از کشورهای همسایه مانند افغانستان، مواجه بوده است. این خلاء قانونی، بستری برای سیاست‌های جزیره‌ای، پراکندگی مراجع تصمیم‌گیری و بلاتکلیفی مزمن هم برای حاکمیت و هم برای مهاجرین فراهم کرده بود.

تحول این لایحه خود گواهی بر بلوغ قانون‌گذاری و اراده سیاسی رو به رشد برای حل این معضل است. تکامل این طرح از یک پیشنهاد اولیه ۱۱ ماده‌ای و ضعیف در دولت دوازدهم به چارچوب جامع ۵۳ ماده‌ای کنونی، نشان‌دهنده تغییر قابل توجه اولویت‌ها و درک عمیق‌تر از پیچیدگی مسئله مهاجرت است. این لایحه در دولت سیزدهم با اصلاحاتی مجدداً به مجلس ارائه و با طرح‌های داخلی مجلس ترکیب شد و اکنون همان طرح در دولت چهاردهم و مجلس دوازدهم با اصلاحات نهایی در حال تصویب است که این روند، بیانگر یک فرآیند تکاملی و مستمر است.

با توجه به فوریت موضوع، رسیدگی به این لایحه بر اساس اصل هشتاد و پنج قانون اساسی به یک کمیسیون مشترک ویژه سپرده شد. این سازوکار به گروهی منتخب از کمیسیون‌ها اجازه می‌دهد تا قانون را بدون نیاز به بحث‌های ماده به ماده و طولانی در صحن علنی مجلس نهایی کنند؛ فرآیندی که به تخمین محمودی می‌توانست بیش از یک سال به طول انجامد. حضور پنج کمیسیون کلیدی (امور داخلی، امنیت ملی، اجتماعی، قضایی و فرهنگی) در این ترکیب، ماهیت چند وجهی و فرابخشی مسئله مهاجرت را آشکار می‌سازد. این فرآیند طولانی و پیچیده، در نهایت قانونی را پدید آورده که بر دو ستون اصلی استوار است: تمرکزگرایی در مدیریت و تفکیک قاطع وضعیت اتباع.

شالوده قانون جدید: تمرکزگرایی و تفکیک اتباع

فلسفه اصلی قانون جدید بر بازسازی کامل حاکمیت در حوزه مهاجرت و ایجاد یک سیستم شفاف و دوگانه برای مدیریت اتباع خارجی استوار است. این رویکرد در دو محور اصلی تجلی می‌یابد که در ادامه تشریح می‌شود.

الف) پایان آشفتگی: تشکیل سازمان ملی مهاجرت و شورای سیاست‌گذاری

نخستین و مهم‌ترین هدف قانون، پایان دادن به «آشفتگی» ناشی از پراکندگی مراکز تصمیم‌گیری است. در حال حاضر، بیش از ۱۵ نوع کارت و مجوز اقامت توسط نهادهای مختلف صادر می‌شود. ایجاد سازمان ملی مهاجرت به عنوان یک نهاد متمرکز زیرمجموعه وزارت کشور، در پی یکپارچه‌سازی این چشم‌انداز فروپاشیده است. با این حال، موتور واقعی این تمرکزگرایی، شورای عالی سیاست‌گذاری است؛ یک شورای «بسیار قوی و بالادستی» متشکل از مقامات عالی‌رتبه در «حوزه‌های امنیتی، اقتصادی، سیاسی و حاکمیتی» کشور. با تفویض تمام اختیارات راهبردی به این نهاد واحد، قانون به دنبال پایان دادن به جنگ‌های قدرت میان‌سازمانی و تناقضات سیاستی است که منجر به صدور بیش از ۱۵ نوع مدرک شناسایی برای اتباع خارجی شده است.

ب) مرز شفاف میان «مجاز» و «غیرمجاز»

دومین رکن قانون، ایجاد یک مرز قاطع میان اتباع مجاز و غیرمجاز است. این قانون با رویکردی سخت‌گیرانه، حضور غیرقانونی را هدف قرار می‌دهد. بر این اساس، شهروندان ایرانی که به افراد غیرمجاز خدماتی نظیر مسکن، سیم‌کارت، حساب بانکی یا وسیله نقلیه ارائه دهند، با مجازات‌های سنگین روبرو خواهند شد. همانطور که محمودی تصریح می‌کند، هدف قانون‌گذار آن است که هزینه اجتماعی و اقتصادی اقامت غیرقانونی را به سطحی بازدارنده برساند و عملاً فعالیت یک فرد فاقد مجوز در جامعه ایران را ناممکن سازد. در مقابل، برای اتباع مجاز یک چارچوب نظام‌مند و روشن طراحی شده است تا با ساماندهی وضعیت اقامت، اشتغال و دسترسی به خدمات، آن‌ها را از بلاتکلیفی خارج کرده و در ساختاری شفاف و قابل پیش‌بینی ادغام کند.

پیامدهای سیاستی و اجرایی: از اقامت تا اشتغال

تأثیر واقعی این قانون در نحوه اجرای آن و تغییراتی که در زندگی روزمره میلیون‌ها مهاجر ساکن ایران ایجاد می‌کند، نهفته است. این تغییرات، ابعاد مختلفی از اقامت و اشتغال تا دسترسی به خدمات را در بر می‌گیرد.

الف) ساماندهی اقامت: کارت‌های هوشمند و دسته‌بندی جدید

قانون جدید دسته بندی واضحی را برای اتباع ساکن در ایران ارائه کرده و به وضعیت نابسامان مدارک اقامتی پایان می‌دهد. با تقسیم بندی اقامت ها به گردشگری، تجاری و اقامتی این تلاش برای ساماندهی جنبه عملی تری می یابد. برای مثال برای گردشگران خارجی کارت پیشنهادی مطرح است، که به عنوان یک هویت دیجیتال جامع عمل میکند و با استفاده از هوش مصنوعی برای یکپارچه‌سازی با پایگاه‌های داده ملی در حوزه‌های بانکی، حمل‌ونقل و اقتصادی طراحی شده است. برای  اتباع مقیم که قصد اقامت دارند یا از دهه ها قبل ساکن ایران بوده اند، کارت جدیدی یکپارچه جایگزین تمام کارت‌های فعلی (مانند کارت آمایش) خواهد شد. همچنین، وضعیت اقامت بر اساس مدت‌زمان حضور و شرایط افراد دسته‌بندی می‌شود:

  • اقامت کوتاه‌مدت: یک ساله
  • اقامت میان‌مدت: سه تا پنج ساله
  • اقامت بلندمدت: پنج ساله به انضمام تمدید (که دوره های تمدید در قانون پیش بینی شده است)

بر اساس اظهارات محمودی، برای دارندگان کارت‌های فعلی یک دوره گذار در نظر گرفته شده و اتباعی که نسل‌ها در ایران زندگی کرده و فاقد سوءسابقه هستند، مورد حمایت قرار خواهند گرفت. نکته مهم آن است که هزینه‌های پرداخت‌شده برای کارت‌های قبلی، در فرآیند صدور کارت جدید لحاظ خواهد شد تا از فشار مالی بر این افراد جلوگیری شود.

ب) اطلس اشتغال: سازوکاری جدید برای بازار کار

یکی از نوآوری‌های مهم این قانون، ایجاد «اطلس اشتغال» بر مبنای آمایش سرزمینی است. این سامانه که توسط وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی مدیریت می‌شود، نیازهای بازار کار را در سطح استان‌های مختلف کشور شناسایی و ثبت می‌کند. این سازوکار دومرحله‌ای، یک پاسخ سیاستی مستقیم به شکایت دیرینه داخلی مبنی بر جایگزینی نیروی کار ایرانی توسط کارگران خارجی است. فرآیند اشتغال به این صورت خواهد بود:

  1. ابتدا یک فرصت ۲۰ روزه برای شهروندان ایرانی در نظر گرفته می‌شود تا برای مشاغل ثبت‌شده درخواست دهند.
  2. پس از پایان این دوره، اتباع خارجی مجاز می‌توانند برای فرصت‌های شغلی باقی‌مانده اقدام کنند.

این مکانیسم با ایجاد یک دوره زمانی حمایتی برای شهروندان، به دنبال پیشگیری از این انتقاد و جلب حمایت عمومی گسترده‌تر برای یک بازار کار قانونمند است.

پرسش‌های پیش رو

لایحه سازمان ملی مهاجرت با وعده ایجاد نظم، شفافیت و مدیریت متمرکز، به میدان مقابله با یکی از مزمن‌ترین چالش‌های اجتماعی و سیاسی ایران در دهه‌های اخیر آمده است. این قانون که طبق گفته‌های سخنگوی کمیسیون مشترک، در صورت تصویب برای یک دوره آزمایشی سه تا پنج ساله اجرا خواهد شد، بر روی کاغذ چارچوبی جامع و راهگشا به نظر می‌رسد.

با این حال، پرسش راهبردی پیش رو، به توانایی اجرایی این طرح بازمی‌گردد. آیا ماشین دولتی قادر خواهد بود چنین سیستم پیچیده‌ای را به طور مؤثر پیاده‌سازی کرده و میلیون‌ها نفر را از یک ساختار غیررسمی به یک نظام کاملاً قانونمند منتقل کند؟ پاسخ به این پرسش در دوره آزمایشی مشخص خواهد کرد که آیا این تلاش تاریخی قانون‌گذاری، یک نقطه عطف واقعی است یا صرفاً لایه‌ای جدید از بوروکراسی را بر چالشی کهنه خواهد افزود.

 

پیوندی فراتر از میدان نبرد

در ششمین سالگرد شهادت سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، بازخوانی و تأمل در ابعاد گوناگون شخصیت او، ضرورتی برای درک عمیق‌تر مکتبی است که از خود بر جای گذاشت. در میان تمام روایت‌ها، داستان رابطه منحصر به فرد او با لشکر فاطمیون، فصلی درخشان و آموزنده است که تصویری انسانی و معنوی از یک فرمانده تراز اول جبهه مقاومت ارائه می‌دهد. این رابطه، فراتر از مناسبات نظامی و سلسله‌ مراتب فرماندهی، نمادی از یک پیوند قلبی مبتنی بر باور عمیق، احترام متقابل و آرمان مشترک بود.

این یادداشت می‌کوشد تا با تکیه بر خاطرات و روایت‌ها، چهار محور کلیدی این ارتباط را بکاود: نخست، باور ژرف و صادقانه حاج قاسم به ظرفیت و اخلاص رزمندگان فاطمیون؛ دوم، سبک رهبری متواضعانه و حضور بی‌تکلف او در کنار این مجاهدان؛ سوم، نبوغ و جسارت نظامی مشترک که در سخت‌ترین آوردگاه‌ها گره‌گشا بود؛ و سرانجام، میراث تحول‌آفرینی که از این همکاری مقدس در ابعاد فرهنگی و اجتماعی بر جای ماند و غبار مظلومیت را از چهره ملتی نجیب زدود.

محور اول: فرماندهی که باور داشت؛ «فاطمیون یک کوثر است»

در راهبرد نظامی، "باور" یک فرمانده به نیروهایش، سلاحی کارآمدتر از پیشرفته‌ترین تجهیزات است. این باور، موتور محرکه‌ای است که اراده‌ها را پولادین، قدم‌ها را استوار و پیروزی را در سخت‌ترین شرایط ممکن می‌سازد. سنگ بنای شکل‌گیری، انسجام و موفقیت‌های چشمگیر لشکر فاطمیون، دقیقاً همین باور عمیق و قلبی بود که حاج قاسم سلیمانی به رزمندگان افغانستانی داشت؛ باوری که نه از سر ضرورت تاکتیکی، بلکه از عمق شناخت و ایمان او به اصالت این مجاهدان نشأت می‌گرفت.

این اعتقاد در کلام او موج می‌زد. سردار سلیمانی در دیدار با خانواده فرمانده شهید فاطمیون، علیرضا توسلی (ابوحامد)، ارزش این لشکر را این‌گونه توصیف می‌کند:

«فاطمیون یک کوثر، یک خیر ارزشمند نه تنها برای مسلمانان در اینجا، بلکه برای کل جهان اسلام است.»

این نگاه، فاطمیون را از یک یگان نظامی صرف، به یک منبع خیر و برکت ماندگار برای امت اسلامی ارتقا می‌داد. این باور در میدان نبرد به اعتمادی متقابل و تزلزل‌ناپذیر تبدیل شده بود. یکی از رزمندگان فاطمیون خاطره‌ای تأمل‌برانگیز را روایت می‌کند که در یکی از عملیات‌ها، زمانی که شرایط بسیار سخت شده بود، رئوف (از فرماندهان فاطمیون) با آرامشی مثال‌زدنی در مقابل حاج قاسم می‌ایستد و می‌گوید:

«حاجی! بچه‌ها محکم ایستاده‌اند، شما فقط بگویید چه لازم است.»

این جمله کوتاه، فراتر از ابراز وفاداری، عصاره نهایی باوری است که حاج قاسم در نیروهایش دمیده بود. ایمان او به آن‌ها، صرفاً ایشان را به پیروانی مطیع بدل نکرده بود، بلکه به آنان عاملیت و استقامتی خودجوش بخشیده بود. این رزمندگان دیگر منتظر دستور نبودند؛ آن‌ها شرکای ثابت‌قدم و استواری در مأموریت بودند که اطمینان فرمانده، آنان را به نیرویی خودکفا و تزلزل‌ناپذیر تبدیل کرده بود. این باور، نه در ستاد فرماندهی، که در عمل و در کنار رزمندگانش بود که به یک مکتب رهبری انسان‌محور تبدیل می‌شد.

محور دوم: رهبری در کنار رزمندگان؛ ناهار روی حصیر پلاستیکی

فروتنی در مکتب حاج قاسم، فراتر از یک تاکتیک مدیریتی برای جلب محبوبیت بود؛ این ویژگی، تجلی عملی ابعاد معنوی شخصیت او و برآمده از دو اصل کلیدی «عبودیت و بندگی» بود. این سلوک معنوی، که ریشه در تقید او به حق‌الله و حق‌الناس داشت، در رفتارش با رزمندگان فاطمیون به زیباترین شکل نمایان می‌شد.

خاطره ناهار خوردن او با رزمندگان در یکی از مقرهای فاطمیون، تصویری ماندگار از این سبک رهبری است. در شرایطی که حلب در محاصره بود، او به مقر آن‌ها سر می‌زند و به اصرارشان برای ناهار می‌ماند. غذای آن روز، خوراکی ساده شامل برنج با سیب‌زمینی بود. او بدون هیچ تکلفی، در کنار رزمندگان روی یک حصیر پلاستیکی نشست و تمام غذایش را میل کرد. این عمل ساده، فرمانده ارشد جبهه مقاومت را نه یک شخصیت دور از دسترس، بلکه پدری مهربان و همراهی دلسوز در کنارشان قرار داد. این رفتار از همان سرچشمه‌ای می‌جوشید که نامه معروفش به صاحب‌خانه سوری را پدید آورد؛ نامه‌ای که در آن برای استفاده از منزل یک شهروند در شرایط جنگی، طلب حلالیت کرده بود. هر دو رفتار، چه غذا خوردن بر حصیر و چه طلب حلالیت در میانه نبرد، تطبیق دقیق میدان جنگ با اصول عمیق معنوی و رعایت حق‌الناس بود.

این منش در رفتار او نهادینه شده بود؛ او «قبل از رفتن به اتاق فرماندهی، به سراغ بچه‌ها می‌رفت و احوالپرسی می‌کرد» و مشکلاتشان را پیگیری می‌نمود. این تواضع و رأفت برآمده از ایمان، در میدان نبرد جای خود را به شجاعت، قاطعیت و نبوغ نظامی می‌داد؛ ترکیبی که پیروزی‌های بزرگ را رقم زد.

محور سوم: نبوغ و جسارت میدانی؛ گرهی که در بوکمال گشوده شد

فرماندهی حاج قاسم سلیمانی آمیزه‌ای کم‌نظیر از شجاعت شخصی برای حضور در خط مقدم و نبوغ استراتژیک برای طراحی عملیات‌های پیچیده بود. او فرمانده‌ای نبود که از عقبه، نبرد را هدایت کند؛ بلکه همواره در نزدیک‌ترین نقطه به خطر حضور داشت و این حضور، به رزمندگان فاطمیون و دیگر نیروهای مقاومت، روحیه‌ای مضاعف می‌بخشید.

نبرد آزادسازی بوکمال، آخرین پایگاه شهری داعش در سوریه، روایتی درخشان از این ویژگی‌های فرماندهی است. عملیات برای حدود یک هفته در پشت دیوارهای شهر گره خورده بود و فشار روانی بر جبهه مقاومت سنگینی می‌کرد. در این شرایط، حاج قاسم با وجود وضعیت نامساعد جسمانی و ریوی، شخصاً در منطقه ماند و گره کور عملیات را با اراده پولادین و نبوغ نظامی خود گشود. او با یک طرح غافلگیرانه، دستور داد منطقه به ظاهر تخلیه نظامی شود و سپس نیروها را از زمینی که شهید حججی در آن به شهادت رسیده بود، از پشت به بوکمال رساند. این حمله ضربتی و غیرمنتظره، کمر داعش را شکست و به پیروزی‌ای منجر شد که پایان حکومت خودخوانده داعش را در سوریه رقم زد.

جسارت میدانی او زبانزد بود و روایت‌های متعددی از حضورش در خطرناک‌ترین موقعیت‌ها وجود دارد: «اولین نفری بود که با بالگرد وارد حلب شد که در محاصره بود»، «در قلعه حلب مورد هجوم تیر قناصه دشمن قرار گرفت» و «در شمال حماه، انتحاری دشمن در نزدیکش منفجر شد». این شجاعت بی‌مثال، در کنار ایمان و دلاوری رزمندگان فاطمیون، فرمول پیروزی در بسیاری از نبردهای سرنوشت‌ساز بود. این پیروزی‌ها اما میراثی فراتر از دستاوردهای نظامی داشتند و به تحولی عمیق در نگاه جامعه منجر شدند.

محور چهارم: میراثی تحول‌آفرین؛ زدودن غبار مظلومیت

بزرگترین میراثی که از همکاری حاج قاسم و فاطمیون بر جای ماند، نه فقط پیروزی‌های نظامی، بلکه یک بازتعریف فرهنگی و اجتماعی بود. مجاهدت و شهادت جوانان افغانستانی در دفاع از حریم اهل‌بیت (ع)، به رهبری او، یک اقدام راهبردی فرهنگی بود که مرزهای جغرافیایی و تصورات کلیشه‌ای را در هم شکست و جایگاه این ملت غیور را در افکار عمومی دگرگون کرد.

سردار سلیمانی در دیدار با خانواده شهید ابوحامد، با درایتی عمیق به این دستاورد بزرگ اشاره می‌کند:

«مجاهدت‌های رزمندگان فاطمیون خاک مظلومیت را از چهره‌ی افغانستانی‌ها زدود.»

این تحول تنها به میدان نبرد محدود نماند و به قلب جامعه ایران نیز راه یافت. حاج قاسم این تأثیرگذاری را این‌گونه توصیف می‌کند:

«فاطمیون منشا تحول در جامعه‌ی ما هم شدند... یک احترام فوق‌العاده‌ای در جامعه ایرانی به وجود آمده است.»

این تغییر نگرش، چنان عمیق بود که حتی نمادهای آن نیز در جامعه شکل گرفت. شهادت این غیورمردان، قداستی آفرید که سردار سلیمانی آن را چنین بیان می‌کند:

«قبور شهدای افغانستانی، مانند امامزاده‌ها شده است و مردم توجه ویژه‌ای به آنان پیدا کرده‌اند.»

در حقیقت، خون شهدای فاطمیون با فرماندهی حاج قاسم، هویت مشترک و جدیدی از مقاومت را رقم زد که فراتر از ملیت و قومیت بود. حاج قاسم با تشکیل ارتشی منطقه‌ای از «مدافعین حرم»، شامل نیروهایی از ملیت‌های مختلف چون فاطمیون (افغانستان)، زینبیون (پاکستان) و حیدریون (عراق)، عملاً ایده "بسیج جهانی اسلام" را که حضرت امام خمینی (ره) مطرح کرده بودند، در حساس‌ترین مقطع تاریخی جبهه مقاومت، محقق ساخت.

فرمانده دل‌ها، جاودانه در یادها

در ششمین سالگرد شهادت سردار دل‌ها، حاج قاسم سلیمانی، بازخوانی قصه پرافتخار او و لشکر فاطمیون، تنها روایت یک فرمانده و نیروهایش نیست؛ بلکه تبیین یک مکتب فرماندهی نوین است. او به جوانان مؤمن افغانستانی ایمان آورد، در کنارشان بر خاک نشست، پیشاپیش آن‌ها در خط مقدم جنگید و در نهایت، با خون خود و شهدای فاطمیون، میراثی تحول‌آفرین بر جای گذاشت که نه تنها جغرافیای نظامی منطقه، بلکه مرزهای قلبی و فرهنگی میان ملت‌ها را نیز دگرگون کرد.

آنچه از او ماندگار است، نه خاطره یک نابغه نظامی، بلکه میراث یک مکتب رهبری است که بر پایه اخلاص، معنویت و پیوند عمیق قلبی با رزمندگانش بنا شده و همچنان الهام‌بخش است. یاد و راه او و همه شهدای سرافراز فاطمیون که تاریخ مقاومت را با خون خود نوشتند، گرامی باد.

مقدمه: فراتر از کلیشه‌ها

چگونه جامعه‌ای که دهه‌هاست در کنار ما زندگی می‌کند و ریشه‌های عمیق فرهنگی و تاریخی مشترکی با ما دارد، ناگهان به یک «مسئله» امنیتی و اقتصادی تبدیل می‌شود؟ در میان هیاهوی گفتمان‌های منفی اخیر، این پرسش بیش از هر زمان دیگری اهمیت می‌یابد. شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که درک رایج ما از حضور مهاجران افغانستانی، بیش از آنکه بر واقعیت‌های پیچیده استوار باشد، بر پایه تصورات نادرست و کلیشه‌های ساده‌انگارانه بنا شده است. این یادداشت تلاش می‌کند تا با بازخوانی پنج تصور اشتباه رایج، به درکی عمیق‌تر و انسانی‌تر از این پدیده اجتماعی چندلایه دست یابد.

۱. افسانه جامعه تک‌بعدی: «جامعه مهاجران» یکپارچه نیست!

نادیده گرفتن تنوع درونی یک جامعه، کوتاه‌ترین مسیر برای ساختن کلیشه‌های مضر است. وقتی از «مهاجر افغانستانی» حرف می‌زنیم، ناخودآگاه تصویری واحد و تک‌بعدی در ذهن می‌سازیم؛ حال آنکه این جامعه، مجموعه‌ای از دنیاهای متفاوت با تجربیات، آرزوها و پیشینه‌های گوناگون است. درک این تنوع برای هرگونه سیاست‌گذاری عقلانی یا تعامل اجتماعی سازنده، امری حیاتی است. این جامعه چند لایه را می‌توان حداقل در سه بعد کلیدی تحلیل کرد:

  • تفاوت‌های نسلی: شکاف عمیقی میان نسل دوم و سومی که در ایران متولد شده و رشد کرده‌اند با مهاجران تازه‌ وارد وجود دارد. نسل جدید به یک هم‌سازی فرهنگی بی‌نقص با جامعه میزبان دست یافته‌ و توانایی شگفت‌انگیزی در جابجایی میان دو فضای فرهنگی (فارسی دری و فارسی رایج در ایران) دارد. این هویت هیبریدی به آن‌ها درکی از جامعه ایران می‌دهد که تفاوتی با همسالان ایرانی‌شان ندارد.
  • تفاوت در خاستگاه طبقاتی: مهاجران با پیشینه‌های اجتماعی و اقتصادی متفاوتی از افغانستان به ایران آمده‌اند. یک کارگر ساده، یک صنعتگر ماهر، یا یک کارمند و معلم، هرکدام سرمایه‌های فرهنگی و اجتماعی متفاوتی را با خود به همراه می‌آورند که مسیر زندگی آن‌ها در ایران را به کلی دگرگون می‌کند.
  • تفاوت در «افق آرزوها»: شاید مهم‌ترین تفاوت در چشم‌اندازی باشد که افراد برای آینده خود ترسیم می‌کنند. افق آرزوهای یک کارگر روزمزد که تنها برای بقا و تأمین معاش خانواده‌اش تلاش می‌کند، با یک کاسب‌ کار خرد که به دنبال ثبات اقتصادی و راه‌اندازی کسب‌وکار خود است، کاملاً متفاوت است. این دو نیز با دانشجوی جوانی که برای تحصیلات عالی و ادغام در جامعه جهانی سرمایه‌گذاری می‌کند، چشم‌انداز یکسانی ندارند.

این تنوع درونی، افسانه «تهدید یکپارچه مهاجران» را در هم می‌شکند و ما را وامی‌دارد تا نگاهی دقیق‌تر به نقش واقعی آن‌ها در حوزه‌ای بیندازیم که بیش از همه مورد هجمه قرار می‌گیرند: اقتصاد.

۲. نه تنها باری بر دوش اقتصاد نیستند، بلکه یک فرصت‌اند: مغالطه «سپر بلا»ی اقتصادی

در شرایط بحران اقتصادی، یافتن «دیگری» به عنوان مقصر مشکلات، یک الگوی جامعه‌شناختی کلاسیک است که در آن اضطراب‌های اقتصادی به سوی یک اقلیت آسیب‌پذیر و فاقد قدرت هدایت می‌شود. مهاجران افغانستانی نیز اغلب به عنوان «سپر بلای» مشکلات اقتصادی، به‌ویژه بیکاری، معرفی می‌شوند. اما نگاهی دقیق‌تر و مبتنی بر شواهد، این روایت غالب و معیوب را به طور جدی به چالش می‌کشد.

  • ارتباط معکوس بیکاری و حضور مهاجران: یک واقعیت متناقض اما گویا وجود دارد: شهرهایی که بیشترین جمعیت مهاجر افغانستانی را در خود جای داده‌اند (مانند تهران و مشهد) نرخ بیکاری بالایی ندارند، در حالی که در استان‌هایی با نرخ بیکاری بالا (مانند ایلام)، ورود اتباع افغانستانی ممنوع است. این نشان می‌دهد که برخلاف تصور رایج، همبستگی مستقیمی میان حضور مهاجران و نرخ بیکاری وجود ندارد.
  • آینده نیروی کار در ایران: پیش‌بینی‌های جمعیتی نشان می‌دهد که به دلیل کاهش نرخ رشد جمعیت، ایران در کمتر از یک دهه آینده با چنان کمبود نیروی کاری مواجه خواهد شد که ناچار خواهد بود برای تامین نیروی کار خود به مهاجران متوسل شود. سیاست طرد فعلی، نه تنها در تضاد با واقعیت‌های اقتصادی امروز، بلکه در تقابل مستقیم با نیازهای حیاتی فردای کشور است.
  • سهم در تولید ناخالص ملی: برخلاف تصور رایج، آورده اقتصادی مهاجران برای کشور بسیار بیشتر از یارانه‌ای است که مصرف می‌کنند. حتی محاسبات حداکثری از مصرف یارانه‌های دولتی توسط آن‌ها (برای مثال، مصرف روزانه پنج نان برای هر نفر) نشان می‌دهد که سهم خالص آن‌ها در تولید ناخالص ملی همچنان به شکل معناداری مثبت است. حضورشان یک «سود» اقتصادی است، نه «زیان».

بنابراین، مقصریابی اقتصادی از مهاجران، بازتابی از واقعیت نیست، بلکه نشانه‌ای از یک ابهام عمیق و عامدانه در سیاست‌های دولتی است که نفسِ حضور آن‌ها را تعریف می‌کند.

۳. ابهام به مثابه یک سیاست: چرا وضعیت مهاجران بلاتکلیف باقی می‌ماند؟

ده‌ها سال است که وضعیت حقوقی مهاجران افغانستانی در ایران در هاله‌ای از ابهام و بلاتکلیفی قرار دارد. این «بی‌تصمیمی» لزوماً ناشی از ناکارآمدی و بی‌برنامگی صرف نیست، بلکه می‌تواند خود یک «سیاست» هدفمند باشد. در این زمینه، یک تنش تحلیلی عمیق وجود دارد: آیا دولت یک بازیگر ماکیاولیستی است که از این جمعیت به عنوان ابزار راهبردی استفاده می‌کند، یا یک سیستم ناکارآمد است که بی‌کفایتی‌اش به همان نتیجه منجر می‌شود؟

  • دیدگاه اول (ابهام به عنوان ابزار حکمرانی): بر اساس این دیدگاه، حفظ وضعیت مبهم و معلق به صاحبان قدرت اجازه می‌دهد تا از این جمعیت به عنوان یک ابزار سیاسی استفاده کنند. این بلاتکلیفی، اهرمی است که می‌توان در مذاکرات بین‌المللی یا برای مدیریت بحران‌های داخلی از آن بهره‌برداری کرد.
  • دیدگاه دوم (ابهام به عنوان نشانه ناکارآمدی): دیدگاه دیگر معتقد است این وضعیت، نتیجه‌ای از مدیریت بحران‌زده، عدم وجود یک عقلانیت نهادینه‌شده، و ارسال پیام‌های متناقض از سوی سیستم حاکمیتی است. این رویکرد، بیش از آنکه برنامه‌ریزی‌شده باشد، واکنشی و کوتاه‌مدت است.

چه این وضعیت حاصل یک استراتژی حساب‌شده باشد و چه محصول یک ناکارآمدی سیستماتیک، نتیجه برای مهاجران یکسان است: زندگی در تعلیقی فلج‌کننده و عدم قطعیتی دائمی. این وضعیت، امکان هرگونه برنامه‌ریزی بلندمدت، از ثبت‌نام فرزند در مدرسه برای سال آینده گرفته تا سرمایه‌گذاری برای یک کسب‌وکار پایدار را از آن‌ها سلب می‌کند. با این حال، جامعه مهاجران در برابر این سیاست‌ها منفعل نمانده است.

۴. فراتر از قربانی بودن: شبکه‌های پنهان تاب‌آوری و کنشگری

تمرکز بیش از حد بر مشکلات و محدودیت‌ها، باعث نادیده گرفتن خلاقیت، تاب‌آوری و کنشگری خود جامعه مهاجران می‌شود. اگر زاویه دید را از «قربانی» به «کنشگر» تغییر دهیم، شاهد شبکه‌های قدرتمندی از همبستگی و راهکارهای هوشمندانه برای بقا و رشد خواهیم بود.

  • شبکه‌های شغلی و صنفی: این شبکه‌ها، به‌ویژه در صنایعی مانند ساختمان، نقشی حیاتی در کاریابی و حمایت متقابل ایفا می‌کنند. تجربه شخصی نگارنده در یک پروژه ساختمانی کوچک، این پویایی را به خوبی نشان می‌دهد: دو کارگر هزاره، در کوتاه‌ترین زمان شبکه‌ای از استاد کاران ماهر را برای تکمیل تمام مراحل کار بسیج کردند و یک ساختار غیررسمی اما کارآمد را به نمایش گذاشتند.
  • نهادهای فرهنگی و ادبی: مجموعه های فرهنگی، شب‌های شعر و محافل ادبی، ابزارهایی برای حفظ هویت فرهنگی، ایجاد انسجام گروهی و تولید معنا در شرایط دشوار هستند. این نهادها فضایی برای تنفس فرهنگی و تقویت پیوندهای اجتماعی فراهم می‌کنند.
  • ادغام در اقتصاد محلی: در بسیاری از شهرهای کوچک و متوسط، گروه‌هایی از مهاجران چنان در اقتصاد محلی ادغام شده‌اند که به بخشی جدایی‌ناپذیر از آن تبدیل شده‌اند. این امر نشان‌دهنده ظرفیت بالای آن‌ها برای مشارکت سازنده در اقتصاد است.

این استراتژی‌های تاب‌آوری، پتانسیل عظیمی را به نمایش می‌گذارد که در صورت وجود سیاست‌های حمایتی و شفاف، می‌تواند به شکلی چشمگیر شکوفا شود. این کنشگری‌ها، که پتانسیل گسترش به حوزه‌هایی مانند تأسیس صندوق‌های قرض‌الحسنه غیررسمی را نیز دارند، ما را به لایه‌های عمیق‌تری از هویت مشترک‌مان رهنمون می‌کند.

۵. مرزهای سیاسی در برابر ریشه‌های فرهنگی: بازخوانی مفهوم «ما» و «دیگری»

دوگانه «خودی و دیگری» که امروز بدیهی به نظر می‌رسد، نه یک واقعیت طبیعی و ازلی، بلکه محصول شرایط تاریخی و مرزبندی‌های سیاسی مدرن است. معاهده پاریس در سال ۱۸۵۷ که به جدایی هرات از ایران منجر شد، نقطه عطفی در شکل‌گیری این جدایی سیاسی بود. با این حال، ریشه‌های فرهنگی مشترک، این مرزهای سیاسی را به چالش می‌کشند.

  • میراث مشترک زبانی و ادبی: زبان فارسی یک حوزه فرهنگی گسترده (Persianate World) را شکل می‌دهد که بسیار فراتر از مرزهای سیاسی امروز ایران است. شخصیت‌هایی مانند فردوسی، حافظ و خواجه عبدالله انصاری، متعلق به این میراث مشترک هستند و تلاش برای ملی‌سازی انحصاری آن‌ها، نادیده گرفتن این تاریخ غنی است.
  • تغییر نسل‌ها و کاهش فاصله‌ها: در نسل‌های جدید مهاجران، بسیاری از تفاوت‌های فرهنگی نسل اول، به دلیل زندگی در یک فضای فرهنگی مشترک، تحصیل و تأثیرپذیری از گفتمان‌های جهانی، در حال کم‌رنگ شدن است. فاصله فرهنگی میان یک نوجوان پانزده‌ساله ایرانی و همتای افغانستانی او در تهران، که هر دو ممکن است به فرهنگ کره‌ای علاقه‌مند باشند، بسیار کمتر از فاصله میان نسل اول مهاجران با جامعه میزبان است.

با این حال، زمانی که گفتمان طرد و بیگانه‌هراسی غالب می‌شود، حتی همین نقاط اشتراک نیز به ابزاری برای تفرقه‌افکنی تبدیل می‌شوند. این تناقض به شکلی تلخ در یک رویداد دانشگاهی خود را نشان داد: زمانی که گروهی از دانشجویان افغانستانی، خواجه عبدالله انصاری را به عنوان یکی از مشاهیر خود معرفی کردند، با واکنش تند یکی از اعضای دانشگاه مواجه شدند. در این لحظه، میراث مشترک نه به عنوان پیوند، بلکه به عنوان میدانی برای نزاع هویتی و مرزبندی عمل کرد.

نتیجه‌گیری: از «مسئله» به «فرصت»

نگاه به جامعه مهاجران افغانستانی در ایران نیازمند عبور از کلیشه‌های ساده‌انگارانه و درک عمیق پیچیدگی‌های انسانی، اجتماعی و اقتصادی آن است. این جامعه نه یک گروه یکپارچه، بلکه مجموعه‌ای متنوع از انسان‌ها با آرزوها و ظرفیت‌های گوناگون است. حضور آن‌ها نه تهدیدی برای اقتصاد، بلکه فرصتی برای آینده نیروی کار کشور است و تاب‌آوری و کنشگری آن‌ها نشان‌دهنده پتانسیلی است که تاکنون نادیده گرفته شده است. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای آنکه بپرسیم چگونه «مشکل» مهاجران را حل کنیم، بپرسیم چگونه می‌توانیم پتانسیل جامعه‌ای را که دهه‌هاست بخشی از ما بوده، برای ساختن آینده‌ای بهتر برای همه، شکوفا کنیم؟